در این غمسرا غمگساری نبود بسی ناله کردیم و یاری نبود
اگرلحظه ای خنده برلب نشست در آن خنده ها اعتباری نبود
همه عمر ما در زمستان گذشت به یک روز آن هم بهاری نبود

اي كسي كه مامور دفن من هستي به حرف من گوش كن
دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم
چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم و به آن نرسيدم
قالب يخي به شكل صليب بر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع آب شود
و به جاي عزيزي كه دوستش دارم بر سر مزارم گريه كند...

قسم به بلايي كه از تو کشیدم به عهدو وفائی که از تو ندیدم
نیامد ز سوی توام خبری نداری تو بر حال من نظری
شکایت برم از تو پیش خدا تو را خاطر افتاده با دگری
شبم تیره گون شد
دلم از غصه خون شد
اسیر جنون شد به خاطر تو
خجالت کشیدم
وفا ندیدم
چه ها شنیدم به خاطر تو
دگر بارها گفتم خطا نکنم به دام بلا دل رها نکنم
تو زمزمه سوزو ساز منی امید دلی چاره ساز منی
تو هرچه که هستی نیاز منی تو زمزمه سوزو ساز منی
امید دلی چاره ساز منی تو زمزمه سوزو ساز منی

يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم
گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم
پر پروانه شكستن هنر انسان نيست
گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم