می رفتم و با سکوت کوچه نجوا می کردم ....
باز لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ....مستم
باز می لرزد دلم ... دستم
انقدر زمزمه کردم تا لحظه دیدار رسید . پس از مدت ها دلم لرزید .جلو رفتم .
طپش های قلبم از ثانیه ها پیشی گرفته بود .........
و حال که آن زمان بود ما با هم بودیم .
از گفتنی ها گفتیم و از ناشنیده ها شنیدیم .
گفت که بگو و من پرسیدم .
از عشق ٬ محبت ٬ بودن یا نبودن ............
و تو چه قاطعانه بودن و نبودن را انتخاب کردی ....
وچه معصومانه عشق را انکار کردی ......
و چه ناباورانه به من باور دادی که همه چی بین ما هیچ بوده .........
و چه مظلومانه آخرین برگ سبز خاطره از درخت
خشک عشقمون افتاد .........
و من تمام لحظات با هم بودنمان را گریستم .
و حال که این زمان است طپش های قلبم حتی
نای رقابت با دقیقه ها را هم ندارد ....
می روم ....
می روم و زیر لب بر سکوت کوچه ناسزا می گویم ......
خدا را می خوانم ...
خدایا
سرای محبت کجاست ...؟
ولی باز جز سکوت کوچه جوابی نمیشنوم ...............